Mittwoch, 16. Juni 2010

مخالفین ایرانی در ترکیه

آلمان گزارشی  از ایرانیانی که به ترکیه پناه برده اند را پخش کرد.  ZDF  در تاریخ 16.6.2010کانال
این فیلم گزارشی است از هزاران ایرانی مخالف رژیم ایران که بعداز انتخابات ایران و درگیریهایی که در پی آن پیش آمد از ایران به ترکیه فرار کرده اند.در این فیلم   به گوشه ای از جنایاتی که رژیم جنایتکار ایران بر سر مردم ایران اورده است اشاره میشود.
در این فیلم ایرانیان پناهنده از فجایعی که بر سرپان آمده صحبت میکنند. از شکنجه تجاوزهای متعدد و جنایات دیگر.


http://www.zdf.de/ZDFmediathek/beitrag/video/1067896/Iranische-Oppositionelle-in-der-Tuerkei#/beitrag/video/1067896/Iranische-Oppositionelle-in-der-Tuerkei


Dienstag, 15. Juni 2010

- خانم مريم رجوى، خواستار خيزش مردم عليه ديكتاتورى حاكم بر ايران شد

مريم رجوي رييسجمهور برگزيده مقاومت ايران
مريم رجوي رييسجمهور برگزيده مقاومت ايران
خبرگزارى عربى لبنان موضعگيرى رئيسجمهور برگزيده مقاومت در آستانه سى خرداد را منعكس كرد و نوشت: خانم مريم رجوى، ضمن بزرگداشت روز 30خرداد، روز شهدا و زندانيان سياسى و سالروز مقاومت و قيام سراسرى عليه رژيم ضدبشرى آخوندى و با تجليل از شهداى قيام مردم ايران در خرداد ماه گذشته، گفت عموم مردم ايران، در آستانه اين روز بزرگ، با استفاده از حق آزادى بيان و اجتماعات به خيزش و اعتراض عليه ديكتاتورى دينى حاكم برمىخيزند.

Donnerstag, 10. Juni 2010

وحشت رژیم آخوندی از قیام خرداد

 
 
 
 مانور نیروهای سرکوبگر رژیم آخوندی در آستانه سالگرد قیام خرداد. در پی فراخوان سازمان مجاهدین خلق ایران برای خیزشهای اعتراضی از 20 تا 30 خرداد  و اماده شدن نیروهای قیام نیروهای سرکوبگر به مانورهای وحشت دست میزنند.

تصاویر: مانور دیروز پلیس در تهران































Mittwoch, 9. Juni 2010

دعوت به گردهمایی بزرگ ایرانیان در پاریس ۲۶ ژوئن ۲۰۱۰

قاتلان شهيد (عاشوراى88) شبنم سهرابى، چه كسانى هستند؟



شهيد شبنم سهرابي
شهيد شبنم سهرابي
مادر شبنم سهرابى شهيد قيام سراسرى که ظهر عاشورا در زير چرخهاى ماشين ماموران جنايتكار نيروى انتظامى به شهادت رسيد، گفت: به من اجازه شکايت براى پيگيرى شهادت فرزندم را نمىدهند.
شبنم سهرابى، زن 34سالهاى است که ظهر روز عاشورا توسط خودروى جنايتكاران نيروى انتظامى زير گرفته شد و شاهدان عينى اين صحنه را چنين بازگو کردند: ”ماشين نيروى انتظامى با سرعت به شبنم برخورد کرد و بعد از چندين بار رد شدن از روى شبنم، او را زير چرخ هايش له کرد.

مادر شبنم سهرابى که به شدت تحت فشار است تا از دختر شهيدش جلوى نوهاش حرفى نزند، گفت؛ مرا به دادسراى جنايى راه نمىدهند و حتى امکان شکايت را از من گرفتهاند، رفتم دادسراى جنايى و گفتم مىخواهم شکايت کنم و بدانم چه کسى دختر مرا زير گرفته است. چگونه توانسته است چندين بار از روى دختر من رد شود و آيا اسم او را مىتوان انسان گذاشت؟ اما گفتند همين چيزهايى که ميگويى… . شکايت است؛ تو برو ما پيگيرى مىکنيم. بعد از آن بارها رفتهام ديگر اجازه ورود به دادسرا به من نمىدهند. هر بار مىگويند شماره تلفنت را بده حاج آقا خودش به شما زنگ مىزند و من تا بهحال بيش از ده بار شماره دادهام اما نه تماسى مىگيرند و نه اجازه ورود به دادسرا را به من مىدهند.

اين مادر داغديده افزود: من 4روز از دخترم بىخبر بودم. شبنم با دخترش، نگين زندگى مىکرد و روز عاشورا از خانه خارج شده بود تا غذا بگيرد اما برنگشته بود. دوستانش که منزل او بودند نگران شده و دنبال او مىروند که شاهدان شهادت دخترم را به آنها مىگويند. دوستان دخترم همه بيمارستانها را زير و رو مىكنند و او را در بيمارستان رسول اکرم پيدا کرده بودند. اما به ما گفتند که چون جا نداشتند او را به پزشکى قانونى کهريزک منتقل کردند، 5روز طول کشيد تا روال ادارى طى شود و رفتيم پيکر بچهام را تحويل گرفتيم وقتى صورتش را که ديدم انگار زجرکش اش کرده بودند. حتى موقع خاکسپارى هم جز صورتش، چيزى نديدم اما مىدانم که له شده بود.
در برگه پزشکى قانونى نوشتهاند مرگ بر اثر اصابت جسم سخت و عوارض ناشى از آن. من هم رفتم شکايت کنم اما نگذاشتند. در حاليکه دختر بيگناه من را زير ماشين له کردهاند.

نگين هنوز منتظر تلفن مادرش است به او گفتهام که مادرش به بهشت رفته است مىداند که ديگر مادرش بازنخواهد گشت اما او فقط 6سال دارد مدام مىگويد:“ مادرم هميشه مىگفت مرا تنها نمىگذارد براى همين مىدانم که به من زنگ مىزند. دختر من شهيد شده و شهدا پيش خدا روزى مىخورند و در آرامش هستند. مطمئن هستم که دخترم پيش خدا در آرامش است اما ما آرامش نداريم؛ نه نگين و نه من هيچ آرامشى نداريم. اين مدت هم مرا خيلى تهديد کردند که حرف نزنم. من هم ساکت شدم؛ اما الان ديگر نمىتوانم ساکت بمانم. خدا نمىگذارد خون بىگناه زمين بماند و دامانشان را خواهد گرفت.

Freitag, 4. Juni 2010

وصيت نامه آرش رحمانى پور که ۱۰ دقيقه قبل از اعدام

 
 
 
من افتخارم اين است که ايرانى بودم و براى ايران گردنم زبرى طناب دار را حس کرد 
.
 
-
بخشى از دستنوشتهها و وصيت نامه «آرش رحمانى پور»، زندانى سياسى اعدام شده



آرش رحماني در بيدادگاه آخوندي
آرش رحماني در بيدادگاه آخوندي
آرش رحمانى پور زندانى سياسى است که در بهمن ماه سال گذشته، در سن ۱۸ سالگى در زندان اوين اعدام شد. به گزارش خبرگزارى هرانا آرش در طول بازداشت خود در بند ۲۰۹ زندان اوين اقدام به نوشتن دلنوشتهاى نموده است. وى همچنين در آخرين لحظات حيات خود وصيتنامهيى نگاشته كه در زير آورده ميشود:


بخشى از متن نامه آرش رحمانى پور:

به نام خداوند جان و خرد، کزين برتر انديشه برنگذرد  
نمىدونم کى بود که فهميدم وظيفهاى دارم و نسبت به اون خاکى که روش قدم مىزارم مسئولم؛ فقط مىدونم حالا که اسم اين خاک و اين سرزمين رو مىشنوم غم عجيبى که پر از غروره تمام وجودم رو فرا مىگيره. غرور رو بيشترمون داريم اما غم براى اينه که حتى ذرهاى از وظايفم رو نسبت به کشورم انجام ندادم.
نمىدونم چرا بايد اين جاى تاريخ ايستاده باشم، نمىدونم اين خاک تاکى نبايد روى آسايش ببينه!
به بالاى اين ساليان دراز             به ايران نيآمد بجز سوز و ساز
ز دشمن بجز آتش و خون نبود      بجز غرش ديو مجنون نبود
بسوزاند دشمن کتاب مرا            همه رامش و خر و خواب مرا
اين خاک ماست، همه زندگى ماست همه هويت ماست. آرزوم اينه که همه بدونند در مقابل اين خاک وظيفهاى دارند.
...براى هر بندهيى يه چوپان و يک مسير هست تا به چراگاه حقيقت برسه. اين هم مسير منه که داخلش هستم. درسته که سخته و مشکل درسته که تنهام و يه خرده خسته اما من همه اين سختيها رو براى رسيدن به اون حقيقت طلائى به جون مىخرم چون بايد وظيفهام رو انجام بدم.

چو فردا برآيد بلند افتاب        من و گرز و ميدان و افراسياب

حکايت من حکايت عجيبه که هنوز خودم درکش نکردم شايد توى چند بيت شعر بشه خلاصهاش کرد.
زان يار دلنوازم شکريست ما شکايت    گرنکتهدان عشقى بشنو تو اين حکايت
تصميم گرفتم حرفهام رو بيشتر با خداى خودم بزنم فکر مىکنم فقط اونه که حرف دلم رو ميفهمه درسته که همه سختيهاى اين مسير رو بايد به جون بخرم اما بعضى گلهها رو بايد به خود خودش گفت البته شايد يکى هم اين نوشتهها رو خوند و فهميد درد ما چيه.
بى مزد بود و منت هر خدمتى که کردم       يارب مباد کس را مخدوم بىعنايت
من براى عشق به کشورم تلاشى که از دستم بر مياد انجام مىدم ولى گله من اين‌جاست که آيا مزد اين عشق، گمراهى بود. من به اميد کسى يا چيزى فعاليت نمىکردم اما از خداى خودم توقع داشتم کمکم کنه. اما شايد کرده باشد و من نديده باشم.

رندان تشنه لب را آبى نمىدهد کس       گويى ولى شناسان رفتند ازين ولايت
ما کجا و عشق کجا من فقط لاف عشق مىزنم ولى دلم بدجورى مىگيره وقتى بين اين مردم حتى لاف هم خريدارى نداره، دلم بد جورى از درد بىعشقى مىگيره.
در زلف چون کمندش اى دل مپيچ کانجا        سرها بريده بينى بىجرم و بىجنايت
دلم مىگيره وقتى مىبينم توى اين ديار، عاشقى جرمه، جرمى که مجرمش بىگناه بالاى دار ميره!
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود             از گوشهاى برون آىاى کوکب هدايت
راهم رو گم کردم نه همراهى دارم نه تجربه اى. اما پرم از عطش رسيدن، پر از اميد، پر از اعتقاد به هدف. گلهام اينه که چرا راهنماييم نمىکنى خدايا؛ شايد مىکنى و باز من نمىبينم.
هرچند بردى آبم روى از درت نتابم               جور از حبيب خوشتر کز مدعى رعايت
خيلى چيزها از دست دادم و باز هم خواهم داد ولى يه چيز بزرگترى رسيدم و اون اطمينان به هدفم بود با اين حال مىدونم اين مدعى عاشقى هيچ کارى براى کشورش نکرده.
به کوى مىکده گريان و سر افکنده روم      چرا که شرم همىآيدم زحاصل خويش
هر روز جوونهاى اين خاک روى زمين ميافتند و غرب و شرق بايد دلشون براى اونها بسوزه نمىدونم چند ندا و ترانه بايد کشته شه...

رقيب آزارها فرمود و جاى آشتى نگذاشت     مگر آه سحر خيزان سوى گردون نخواهد شد
از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است
خيلى حرفها دارم که با شما عزيزا بزنم، چى شد، چى به من گذشت، اظهارات من معلول چه عللى بود چيزهايى که توقع نداشتم ديدم و شنيدم و هزار چيز ديگه که شايد باور نکنيد چون هنوز خودم هم باور نکردم ولى با اين همه
نشد ابرو خم از سنگينى بار قفس مارا         که اين سنگين سبکتر باشد از بال مگس مارا
اول از همه يه دنيا شرمندگى دارم براى همتون نيلوفر، جمال، سارا، پيام، خاله عزيز و عمه عزيز، سحر، بهاره و… اميدوارم منو ببخشيد بهخاطر دلتنگيها و لحظههايى که پر از غم و دلهره شديد البته بين خودمون بمونه من همچين آدم دلچسبى هم نيستم ولى خوب خاطرات تلخ و شيرين زيادى با هم داشتيم حالا هم هر موقع دلم تنگ ميشه سعى مىکنم خوابتون رو ببينم.

... بهخوبى مىدانم که پروردگار مرا براى هدفى آفريد و آن چيزى نبود جز ساختن وطن، ساختن ايران بر پايه نيک پندار و نيک گفتارو نيک کردار. ديرى در اين انديشه بودم و سرانجام بر سر آزمايش آمدم و نزد يکى از بزرگان شنيدم که ”بهعمل کار برآيد“ .
و چون اين مسأله بر من آشکار گرديد کوشيدم پندار را به کردار آورم ... مىگويند آرش گناهکار است چون جوانى فاسد است و به خداوندان اين کشور اعتقاد ندارد و خداوندان نو بهجاى آن مىگذارد و اينک دعاوى را يک به يک در نظر بگيريم: من جوانى فاسدم چون گناهانى دارم. اى گراميان من مىگويم گناهکار مدعى است که امور جدى را سرسرى مىگيرد و بدون وجدان تاريخ مارا به زير سؤال مىبرد و چنان مىنمايد که به بعضى امور اعتناى تام دارد در صورتى هرگز عنايتى به آن نداشته، مىپندارد با ماست اما با بيگانه دشمنى؛ دوستى مىکند.
ميپندارد از ماست اما به تاريخ من ريشخند مىزند. ايا اين ريشخند گناه نيست که در خور سزا باشد.

شايد کسى بگويد اى آرش آيا شرمگين نيستى که در دنيا چنان زندگى کردى که جان خود را به خطر انداختى؟ در جواب به معترض خواهم گفت اشتباه در اين است که انديشه مرگ و زندگى نزد تو اهميت دارد ولى چنين نيست و تنها چيزى که شخص بايد نگران آن باشد اين است که آنچه مىکند درست است يا نادرست و حقيقت است يا باطل و ارزش است يا… وگرنه تمام دلاورانى که در عرصه دفاع از اين مرز جنگيدند از سفيهان بودهاند. اى گراميان اين اصلى مسلم است در نزد من که اگر کسى به حقيقتى شريف دست يابدکه در آن پايمرد باشد. نه از مرگ بيانديشد و نه از خطر هراسد و شرافت را فداى سلامت نکند که اگر من جز اين مىکردم گناهکار بودم و خواه به هر شکلى که به حقيقتى برسم هرگز روش خود را تغيير نخواهم داد اگر چه هزار بار به عرصه هلاک در آيم.
پس اى قضات ظلم، از مرگ من اميدوار و هراسناک باشيد که پس از اين خداوند هيچ‌گاه رحمت را بر طالب حق قطع نمىکند.

آنچه اکنون براى من پيش آمده از تصادف و اتفاق نيست و يقين دارم خير من در اين است که حتى ديگر زنده نمانم و از همه انديشههاى دنيا آسوده شوم. با آن که مىدانم مدعى هدف خير نداشت و قصد آزارم داشت از آن گلهمند نيستم چون در مقام گله نيست. اما از شما گراميان درخواست دارم: ”ايران را فراموش نکنيد و آن را افضل بدانيد بر نفع خود“ .
نمى دانم اينک شايد و شايد وقت آن رسيده که از يکديگر جدا شويم من آهنگ مردن کنم و شما در فکر زندگى باشيد اما کدام  يک بهرهمند تريم جز خداوند هيچ کس آگاه نيست.
اگر اين آخرين تير من براى دفاع از ايران است بدانيد که آرش جان خود درتير کرد و آن را خواهدش افکند.

۸۸/۸/۱۰
اوين۲۰۹ سلول ۱۲۱

******

متن وصيت نامه آرش رحمانى پور که ۱۰ دقيقه قبل از اعدام نوشته است
به نام دوست
پدر و مادر واژههايى بود که زيباييش آرامم مىکرد اما من ارزش اين زيبايى را نتوانستم به خوبى درک کنم ولى افتخارم وجود آنها بود.
چيزى به پايان نمانده است
نماز – روزه – و ديگر حقوق دينى که به گردن داشتم و تازه با آن اخت شده بودم را به خدا مىسپارم
واما ايران – من افتخارم اين است که ايرانى بودم و براى ايران گردنم زبرى طناب دار را حس کرد.
در مورد نظام اسلامى حاکم چيزى نمىگويم چون حکايت عجيبى خواهد بود اگر زمانى کسى اين نوشته را خواند:
تن کشته و گريه دوستان         به از زنده و خنده دشمنان
مرا عار آيد از آن زندگى               که سالار باشم کنم بندگى

آرش رحمان پور
۷/۱۱/۸۸

Samstag, 29. Mai 2010

مادر مجيد توكلى براى نجات جان فرزندش، استمداد مىطلبد



مادر مجيد توكلى براى نجات جان فرزندش، استمداد مىطلبد


زنداني سياسي, مجيد توكلي
زنداني سياسي, مجيد توكلي
مادر مجيد توكلى طى مصاحبهيى كه در رسانههاى مختلف منتشر شده، نگرانى خود را از اعتصاب غذاى خشك مجيد توكلى اعلام و از مردم تقاضاى كمك نموده است كه در زير آورده مىشود:
از زندان به ما زنگ زدند كه مجيد 3روز است كه اعتصاب غذا كرده است و اعتصاب غذاى خشكه و خيلى هم و حالش بد است و ما هم نمىدانيم كه ديگه از كى تماس بگيريم. از كجا و از كى تماس بگيريم.
صداى ما را هر كى كه مىشنود هر كارى كه مىتوانيد براى مجيد انجام بدهيد هر كارى هر كسى كه هر كجا هستند و مىتوانند براى مجيد هر كارى كه مىتوانند بكنند كه مجيد بتواند از اين انفرادى بيرون بيايد چون اعتصاب غذاى مجيد خشكه  و من خيلى نگرانش هستم و خيلى ناراحت هستم برايش كه اعتصاب غذاى خشك كرده.
 مجيد سالم بود و هيچ مريضى و ناراحتى نداشت، 4ماه ونيم انفرادى و فقط وقتى كه از انفرادى آوردنش بيرون يك كمى حالش بد شده بود و ناراحت بود و گفته بود گلويم و ريهام و اينا خيلى درد دارند و بعد كه گفت كه رفتم درمانگاه و گفتند چركى دارد و عفونت كرده است.
بهخاطر 4ماه و نيم بود كه انفرادى بود نه هواخورى داشت و هيچ بيرون نمىتوانست بيايد من اصلا ملاقات با مجيد نمىتوانم بروم چون بيمار هستم و نمىتوانم مسافرت كنم. پدرش با برادرش رفته بود و ملاقات حضورى هم بود. اونهم فروردين ماه بود. اول ارديبهشت آوردند عمومى، و حالا بعد دوباره بردنش انفرادى. ما شيراز هستيم و مسافت شيراز تا تهران براى ما سخت است و ده تا 15ساعت راه است.

Mittwoch, 26. Mai 2010

من خودم از وقتی شنیدم مجید اعتصاب غذا کرده، لب به غذا نزدم. من هم دو روزه در اعتصاب غذا هستم بخاطر مجید

 

 

انتقال دوباره مجید توکلی به انفرادی به دلایل نامعلوم

 

 

 

مجید توکلی، فعال دانشجویی، از یکشنبه، در پی انتقال به سلول انفرادی دست به اعتصاب غذا زده است. علت این انتقال به خانواده و وکیل وی اعلام نشده است. مادر توکلی در گفت‌و‌گو با دویچه وله درباره سلامت فرزندش ابراز نگرانی کرد.

 

مجید توکلی، فعال دانشجویی، که پیش از این به علت سخنرانی در روز دانشجوی سال گذشته بازداشت و به هشت سال و نیم زندان محکوم شده بود، در زندان دست به اعتصاب غذا زد.
مادر این فعال دانشجویی با اعلام این خبر در گفت‌وگو با دویچه وله تاکید کرد که توکلی در اعتراض به انتقال دوباره خود به سلول انفرادی از دوم خرداد دست به اعتصاب غذا زده است.
وی با اعلام این‌که فرزندش به شدت بیمار بوده و از عفونت ریه و گلو رنج می‌برد به انتقال وی به انفرادی اعتراض کرد.
مجید توکلی، فعال دانشجویی، آخرین بار در شانزدهم آذر ۸۸ و هنگام خروج از دانشگاه امیرکبیر تهران که در آن سخنرانی کرده بود، از سوی نیروهای امنیتی مورد ضرب و شتم قرار گرفت و بازداشت شد.
رسانه‌های دولتی همان روز با نمایش عکس‌هایی از مجید توکلی که پوشیده در مقنعه و چادر بود ادعا کردند که وی هنگام فرار و در پوشش زنانه دستگیر شده است. چیزی که اعتراض‌های گسترده بین‌المللی را بر علیه آن‌چه تحقیر حکومتی خوانده می‌شد، برانگیخت.
توکلی دو هفته پس از بازداشت خود و بدون دسترسی به وکیل از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی به جرم اجتماع و تبانی علیه نظام، تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و توهین به ریاست جمهوری به هشت سال و شش ماه حبس تعزیری، ۵ سال محرومیت از فعالیت سیاسی و ۵ سال ممنوعیت از خروج از کشور محکوم شد.
آن‌چه در پی می‌آید گفت‌وگوی دویچه وله است با مادر این فعال دانشجویی که خود اینک از شدت نگرانی بیمار شده و با این‌همه تاکید دارد که تا بازگرداندن پسرش به بند عمومی او هم در اعتصاب غذا به سر می‌برد.
دویچه وله: خانم توکلی آخرین تماس آقای توکلی با منزل چه زمانی بود و وضعیت عمومی‌شان چطور بود؟
روز یک‌شنبه صبح ساعت هشت و ربع با من تماس گرفت. پرسیدم چطوری خوب شدی؟ چون بیمار بود. گفت نه هنوز ، روز به روز بدتر می‌شوم که بهتر نمی‌شوم. همین. چند دقیقه بیش‌تر صحبت نکرد. چون مریض بود خیلی ناراحتش بودم. گفتم برو درمانگاه. گفت رفتم، دارو می‌خورم ببینم چطور می‌شود. شب ساعت حدوداَ هشت بود تماس گرفتند و گفتند که مجید را برده‌اند به انفرادی. وقتی داشتند می‌بردند او را گفته بود به خانواده‌ام بگویید من تا وقتی مشکل‌ام حل نشود و از انفرادی بیرون نیایم اعتصاب غذا هستم. خیلی ناراحت شدم. اعصابم بهم ریخت. گفتم آخر برای چی بردندش انفرادی. چون قبلاَ چهار ماه و نیم انفرادی کشیده بود و تازه اول اردیبهشت آورده بودندش عمومی. نباید خانواده بداند دلیل این‌که بردند او را انفرادی چیست؟ نباید وکیل بداند؟
تماسی با مقام‌های مسئول نداشتید؟ به جایی مراجعه نکردید؟
جواب نمی‌دهند. هر چی زنگ می‌زنیم جواب نمی‌دهند. اصلاَ جوابگو نیستند که جواب ما را بدهند. نمی‌دانم کجا مراجعه کنم. از کی شکایت کنم. به کی درد و دلم را بگویم؟ مجید بیمار بود. باید حتماَ یک اتفاقی بیفتد تا رسیدگی کنند. بعد هم به ما می‌گویند که با رسانه‌ها صحبت نکنید. پس صدای ما را از چه طریقی می‌خواهند بشنوند چون خودشان که هیچ وقت جواب ما را نداده‌اند. پدرش با برادرش رفتند تهران که آقای دولت‌آبادی را ببینند جواب‌شان را ندادند، گفتند وقت ملاقات نمی‌دهیم. یک دانشجو مگر چه کار کرده؟ ربع ساعت سخنرانی کرده. برای ربع ساعت سخنرانی هم که هشت سال و نیم حکم زندان برایش بریدند. چرا بعد از چهار ماه و نیم انفرادی، دوباره برگرداندنش به انفرادی؟
چه بیماری خاصی دارند که گفتید حال‌شان خوب نبود؟
می‌گفت ناراحت می‌شوی و برای همین نمی‌گفت بیماری‌اش را دقیق. همیشه می‌گفت خوب هستم تا به من روحیه بدهد. اما من از صدایش می‌فهمیدم که خیلی مریضی‌اش بد است. چون هر وقت حالش خوب بود، از صدایش می‌فهمیدم، هر وقت هم که بد، باز از صدایش می‌فهمیدم. می‌گفتم تو مریضی، می‌گفت نه مادر تو ناراحت نباش، من خوب هستم. فقط گلو و ریه‌ام چرک کرده، دارم دارو می‌خورم، درمان می‌شوم. می‌گفت ناراحت نباش. ولی من خیلی ناراحت‌اش هستم. من از خدا شکایت دارم. از خدا جواب می‌خواهم. مگر این جوان چه کار کرده که بدون وکیل دادگاه‌اش را برگزار کرده‌اند. حکم‌اش را داده‌اند. وکیل را هم هیچ جایی راه نمی‌دهند. من خودم از وقتی شنیدم مجید اعتصاب غذا کرده، لب به غذا نزدم. من هم دو روزه در اعتصاب غذا هستم بخاطر مجید، بخاطر این‌که بیمار بوده، بخاطر این‌که نمی‌دانیم به چه دلیلی او را به انفرادی برگردانده‌اند.

Sonntag, 23. Mai 2010

طرح جبهه همبستگی ملّی برای سرنگونی استبداد مذهبی



 طرح جبهه همبستگی ملّی برای سرنگونی استبداد مذهبی
۱


‌ـ شورای ملی مقاومت ایران با تأکید بر التزام اعضای خود در قبال برنامهٌ شورا و دولت موقت و طرحها و مصوبات و ساختار سیاسی شورا، طرح جبههٌ همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی را اعلام می‌دارد و در چارچوب این جبهه آمادهٌ همکاری با دیگر نیروهای سیاسی است.
۲‌ـ جبههٌ همبستگی ملی، نیروهای جمهوریخواهی را که با التزام به نفی کامل نظام ولایت‌فقیه و همهٌ جناحها و دسته بندیهای درونی آن، برای استقرار یک نظام سیاسی دموکراتیک و مستقل و مبتنی بر جدایی دین از دولت مبارزه می‌کنند، دربر می‌گیرد.
جبههٌ همبستگی ملی تبلیغ به‌سود حاکمیت آخوندی و هریک از جناحهای آن و مذاکره و برقرارکردن رابطه با آنها را خط قرمز پیکار آزادیخواهانه و مرزبندی ملی ایرانیان در برابر حاکمیت آخوندی می‌شناسد و آن‌را محک تشخیص دوست و دشمن و معیار تنظیم‌ رابطه با کلیهٌ افراد و جریانهای سیاسی می‌داند.
۳‌ـ داوطلبان عضویت در جبهه، التزام خود را به مادهٌ ۲ این طرح اعلان می‌کنند. اولین گردهمایی جبهه، به بحث و گفتگو دربارهٌ همه مسائل جبهه از جمله بررسی و تصویب عضویتها، تنظیم و تصویب آئین‌نامه‌های لازم و انتخابات درونی جبهه می‌پردازد.
تبصره: دبیرخانهٌ شورا تدارک برگزاری اولین گردهمایی جبهه را برعهده دارد.
طرح حاضر در سه ماده و یک تبصره در تاریخ ۱۳آبان ۱۳۸۱ در شورای ملی مقاومت ایران به‌تصویب رسید.
مسئول شورای ملی مقاومت ایران
مسعود رجوی

 از سخنان رئیس جمهور برگزیده مقاومت در گردهمایی همبستگی در پاریس – ۳۰تیر ۱۳۷۳
... امشب جشن همبستگی ملی‌است، همبستگی ملی کلیهٌ اجزای ملت ایران.  همهٌ ‌آنهایی که برای آزادی و استقلال ایران دلشان می‌تپد و به آن عشق می‌ورزند.  از کلیهٌ ملیتها: فارس، کر‌د، ترک، لر، بلوچ، ترکمن، عرب و غیره، از تمامی مذاهب: مسیحیان ارجمند، کلیمیها، زرتشتیها و سایر مذاهب، کلیه ورزشکاران و ملی‌پوشهای قهرمان کشور، فرهنگیان، د‌انشگاهیان، دانش‌آموزان، دانشجویان، متخصصان، همهٌ‌اقشار، چه‌زن  و چه مرد، چه پیر، چه جوان و هنرمندان.‌و چه شب مبارکی است امشب که پیوند همهٌ آنها به‌خصوص جامعهٌ هنرمندان است با مقاومت ایران.

آخرین به روز رسانی ( شنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ ۱۱:۵۲ )

حميد حائرى، زندانى سياسى، بدليل ديدار با فرزندش در اشرف، محاكمه مىشود

 
 
 
 
حميد حائرى، زندانى سياسى، بدليل ديدار با فرزندش در اشرف، محاكمه مىشود
زنداني سياسي آزاد بايد گردد
زنداني سياسي آزاد بايد گردد

قضاييه خونخوارخامنهاى، حميد حائرى از زندانيان باسابقه سياسى را كه بهخاطر ديدار با فرزند مجاهدش در اشرف و هوادارى از مجاهدين زندانى است، به اتهام «محاربه» دربيدادگاههاى فرمايشى خود مورد محاكمه قرار داد.
گزارشها حاكيست كه وزارت اطلاعات آخوندى پس از پروندهسازى و و بازجوييهاى مستمر عليه حميد حائرى وى را به شعبه 28 دادگاه ضد مردمى به رياست دژخيم مقيسهيى تحويل داد و روز چهارشنبه 29ارديبهشت تحت محاكمه نمايشى قرار گرفت.
حميد حائرى از زندانيان سياسى دهه 60، در 15آذر ماه 1387 در حاليكه بهخاطر جراحت ناشى از تصادف سنگين دربستربيمارى بود، با يورش مأموران و دژخيمان وزارت اطلاعات دستگير و به بند مخوف 209 زندان اوين منتقل شد.
وى بارها از سوى دژخيمان و بازجويان وزارت اطلاعات تحت شكنجههاى جسمى و روحى قرار گرفت تا به خواستههاى آنها تن دهد، اما در برابر دژخيمان به مقاومت و ايستادى ادامه داد. دژخيمان وزارت اطلاعات بارها او را تهديد كردهاند كه همسر و دختر جوانش را دستگير و در اردوگاه مرگ كهريزك تحت شكنجه قرار خواهند داد.
حميد حائرى در بيداگاه ديكتاتورى آخوندى از جمله به محاربه، ديدار با فرزندش در اشرف، هوادارى از سازمان مجاهدين، فعاليت مستمر سياسى و تبليغ عليه نظام متهم شده است.